قهرمان ميرزا عين السلطنه
721
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
چگونه سيد كاشانى طلبش را گرفت مطلب خندهدارى گفت . خدمت امين الملك بوديم . سيد كاشانى آمد . همه ساله اين سيد از بابت گمرك كاشان سى تومان انعام دارد . سال گذشته نداده بودند . به شكايت و محض گرفتن آن وجه طهران آمده پس از گفتگو و دوندگى بسيار امين الملك حواله كرده است ميرزا عباسعلى گمركچى طهران بدهد . سيد وارد شد و نشست . پس از مدتى گفت من رفتم پيش ميرزا عباسعلى نداد و آقاى مرحوم را متصل اين گور و آن گور مىاندازد ( كنايه است از امين السلطان مرحوم ) . غلامحسين خان گفت سيد اين حرفها را نزن ، فضولى نكن . سيد با كمال آرامى به همان لهجهء كاشانى پرسيد ايشان كيانند ؟ يكى گفت نمىشناسى ؟ جناب آقا غلامحسين نگاهى كرده به همان لهجهء كاشانى گفت « آدم شما هم عقب پول آمده بود ، صد تا دست خر و . . خر . . . حواله داد رفت يك مرتبه از اهل مجلس و خود امين الملك خندهء به قهقهه بلند شد . هيچ كس خوددارى نتوانست بكند . امين الملك سى تومان پول نقد خواست و به سيد داد . سيد به اين يك كلمه حرف آسوده شد و رفت . وصف باغ نصيريه سهشنبه ششم شوال - سيزده عيد بود . پريروز تب كردم و گمان نداشتم امروز حالتى براى سوارى داشته باشم . بر خلاف عقيدهء من همان يك شب تب بود . حالتم صبح خوب بود . نصير الدوله به خانهء خودش و از آنجا باغ نصيريه دعوت كرده بود . با سليمان ميرزا عازم شديم . جمعيت زياد بود . گفتند بيرون دروازه قدغن شده زن نرود . بعد معلوم شد اين قدغن جهت جلب وجوه بود . هر زنى پول مىداده مزاحم نمىشدند . هر بيچاره كه نداشته قدغن بود . ناهار را در شهر خورديم . پنج به غروب مانده پياده نصيريه رفتيم . خيلى نزديك است . دو هزار ذرع است . تازه آباد كرده . ليكن خوب ترقى كرده بود . پارسال عمارت مختصرى هم ساخته است . عمارت رو به جنوب است . يك ايوان وسيع مزين بسيار خوبى دارد . يك سالون و يك « كابينه » ، يك ناهارخورى و يك اطاق خواب بسيار بسيار قشنگ دارد . در زينت اطاق از در و كاغذ و رنگ و گچبريها خيلى خيلى زحمت كشيده و سليقه بخرج داده . مبل اطاقها هريك به قاعده و خيلى اعلى است . عمارتى به اين قشنگى و نظم و زينت سادهء اعلى كمتر ديده بودم . خيلى « فرنگىمآب » ساخته شده است . مخارج اين چهار اطاق بيش از يك عمارت بزرگ كه خيليها مىسازند شده . تا سه ساعت به غروب مانده آنجا بودم . بعد سوار شده از خيابانها گردشكنان خانهء معتضد السلطنه رفتيم . حضرت و الا همان جا توقف فرمودند . معتضد السلطنه روغن كرچك خورده بود . با وجود آن در تهيهء شب ابرام زيادى داشت . دست به دامان همه مىشد و متصل تكيه كلامش اين بود كه انور الدوله ديروز از كرمانشاهان بيرون آمده چندى ديگر مىرسد و كارى نكردهام . . . « * » من گفتم
--> ( * ) نقطهچين در اصل است .